بابای بچهای که گمشده، زنگ میزنه به خط مستقیم جناب سروان مسول پروندهی گم شدن بچه:
باباهه: الو... جناب سروان فلانی؟ سلام، من بهمانی هستم، بابای بیساری
جناب سروانه: سلام بهمانی، چه خبر؟
باباهه: هیچی، شما چه خبر؟
جناب: بچه پیدا شد؟
بابا: نه، شما نتونستین پیداش کنین؟
...
بعد از دیدن این سکانس، برون-رَوی پیدا کردم! پلیس ما سرگرد احمدی (حسین یاری، هوش سیاه) هست یا این منگلهای سریال کلانتر؟
رشوه به جای جریمه، خودشون خواستن
تا چند وقت پیش هروقت پلیس راهنمایی و رانندگی برای جریمه کردن نگهم میداشت، میگفتن دندم نرم، قانون رو زیر پا گذاشتم، تاوانش رو هم پس میدم. ولی مدتیه که هروقت پلیس جلوم رو میگیره، یه اسکناس مناسب میگذارم لای کارت ماشین و گواهینامه، میدم دستش. میگم به جای اینکه پول جریمهام بره تو جیب این دولت، بره تو جیب این بیچاره که یه گره از زندگیش باز کنه. اینم از فضایل دولت اسلامی!
طایفه فیوج
هروقت جایی میخوندم یا میشندیم که میگفتن فلانی از طایفه فیوج هست یا فیوجیه، میگفتم یعنی چی و چرا اینا همهشون خلافکارن؟ بالاخره این رو پیدا کردم. محض بالا بردن اطلاعات عمومی:
«آنها در ابتدا در کشور هندوستان زندگی میکردند و کمکم با گسترده شدن جمعیت طایفهشان به کشورهای دیگر مهاجرت کردند. تمامی افراد این طایفه به نوعی با یکدیگر ارتباط دارند و افراد خانوادههایی که زیر مجموعه طایفه فیوج را تشکیل میدهند سارق هستند...»
«آنها در ابتدا در کشور هندوستان زندگی میکردند و کمکم با گسترده شدن جمعیت طایفهشان به کشورهای دیگر مهاجرت کردند. تمامی افراد این طایفه به نوعی با یکدیگر ارتباط دارند و افراد خانوادههایی که زیر مجموعه طایفه فیوج را تشکیل میدهند سارق هستند...»
احترامش رو نگهدار
Monday, May 17, 2010
اینایی که زیرلب با خودشون قرآن میخونن،یعنی چی؟ خیلی مذهبیان یا چیز دیگهای بلد نیستن که بخونن؟
فيلمفارسي- يازده
هنرپيشه در حال انجام دادن كار خودش است، هنرپيشه ديگر وارد ميشود، از نفر اول سوالي ميپرسد، نفر اول با بيتوجهي و سرسري جواب ميدهد. هنرپيشه دوم از درون كيفش كارت شناسايياش را بيرون ميآورد و رو به نفر اول ميگيرد: سرگرد فلاني هستم از بخش بهماني. هنرپيشه اول سيخ ميايستد و با لكنت زبان جواب ميدهد و عذرخواهي ميكند!
خوشبختی یعنی...- 7
صبح زود که پنجره رو باز میکنی، بوی اقاقیا و یاس همسایه، تمام کاستیهای روح و جسمت رو پر کنه...
استاد محمدرضا شجريان
روحم شاد شد با مصاحبهاش... خدا سايهاش رو سالها سر ما، جنبش سبز و اين مملكت حفظ كنه. دوستش دارم بدجور
ادبیات بالای هیجده
Sunday, May 16, 2010
اونایی که به «کان*دوم» میگن «کاپ*وت»، همونایی هستن که به «سوتی*ن» میگن «کرس*ت»!
نمیدونستم اینا مجازن
بعد از اینکه چلچراغ تو شماره نوروزش با بروبکس (سوسن خانوم) مصاحبه کرد، همشهری جوان هم تو شماره 259 با حمید طالبزاده (همه چی آرومه) مصاحبه کرده. جالبه.
داد
Saturday, May 15, 2010
خرداد داريم، مرداد هم داریم، تیرداد هم هست، ولی نفهمیدم آخرش آذر داد یا نداد!؟
عرعر
خدایا... چی میشد اگه در تمام مسیر پیادهروی من، به جای دو میلیون درخت عرعر که در این فصل بوی «چیز» میده، فقط یه دونه بوته یاس میکاشتی؟!
حس بودار
میخوام یه بار هم شده از سردبیر محترم بپرسم وقتی میرینی تو مطالبم، چه احساسی بهت دست میده؟!
مجسمهها رو دستگیر کنین
میگم نکنه مجسمهها دزدیده نشدن، شاید خودشون دارن با این اوضاع از مملکت فرار میکنن؟!
منو جاي داداشت بذار
اين پسرهايي كه تا توي چت با دختره ميفهمن دوست پسرش تركش كرده، يهو ميشن دايه مهربانتر از مادر، ولي تو دلشون از خوشحالي عروسيه!
kelvin kian
پسره تو اتوبوس به دوستش: دیروز یه شرت مارکدار خریدم!
دوستش: ببینم؟
پسره شلوارشو یه کم کشید پایین
دوستش: ایول کیان خریدی؟!
دوستش: ببینم؟
پسره شلوارشو یه کم کشید پایین
دوستش: ایول کیان خریدی؟!
لايف از وري گود
Thursday, May 13, 2010
از اين ايميلهاي روانشناسانه كه به دو زبون و با فونتهاي رنگي و عكس گل و بلبل توش ميگن زندگي زيباست و فلان است و بيسار است بيشتر از ايميلهاي تبليغاتي سريال جومونگ و لارجر باكس و نحوه بستن روسري بدم مياد!
خوشبختی یعنی...- 6
خوشبختی یعنی عصر داری برمیگردی خونه، نمنم بارون شروع بشه، بدون چتر، سلانه سلانه بری و خیس برسی خونه...
در نمایشگاه کتاب اتفاق افتاد
- خوب، خسته نباشید... این چه کتابیه؟
+ قرآن ِ حاج آقا...!
- بهبه... محفوظ باشید انشالاه... غرفه بعدی!
+ قرآن ِ حاج آقا...!
- بهبه... محفوظ باشید انشالاه... غرفه بعدی!
عدل اموی
Tuesday, May 11, 2010
در جواب میرحسین باید بگیم: بعله، این هم عدل علویست، فقط این علی با اون علی (ع) از زمین تا آسمون فرق داره...!
آخر ِ فشن
دقت كردين اين گويندههاي وُعا همه انگار مال صد سال پيشن، از لحاظ لباسي. خانومهاش هم عين خانوم هاويشام خودشون رو آرايش ميكنن و لباس ميپوشن! انگار نه انگار كه تو آمريكا هستن، برعكس بيبيسي!
چشممون به دعای شما دوستان ِ
Monday, May 10, 2010
بابای یکی از دوستام چند روزه که تو کماست، دکترها گفتن اگه بیشتر در این حالت بمونه احتمال مرگ مغزی داره، گفتم شاید چند تا از خوانندههای ریزنوشت دلشون به رحم بیاد و از ته دل براش دعا کنن...
اگر تو گودر هم دست به دست بچرخونین که ممنون همهتون میشم...
یه مدت میذارم این پست بالای بلاگ بمونه، منتظرم که خبر خوب شدنش رو براتون بنویسم
:)
اگر تو گودر هم دست به دست بچرخونین که ممنون همهتون میشم...
یه مدت میذارم این پست بالای بلاگ بمونه، منتظرم که خبر خوب شدنش رو براتون بنویسم
:)
دانشجويان فداكار ما
اگه سه چيز رو از دانشجوها بگيرن، هلاك ميشن: تخم مرغ، نوشابه و بيسكويت ساقه طلايي!
لااقل زمان ما اينجوري بود!
لااقل زمان ما اينجوري بود!
ابی، قربونش برم
Sunday, May 9, 2010
بدون شرح- دوازده
توضيحالمسائل:
يكي از مبطلات روزه، جماع ميباشد.
(چند وقته ديگه اين كلمه رو نه ميشنويم و نه ميخونيم جايي!)
يكي از مبطلات روزه، جماع ميباشد.
(چند وقته ديگه اين كلمه رو نه ميشنويم و نه ميخونيم جايي!)
بيچاره خارجياي كه بخواد اينو ترجمه كنه
Saturday, May 8, 2010
درساتم نميخوني؟
يعني: آيا تو درسهايت را هم نميخواني؟
يعني: آيا تو درسهايت را هم نميخواني؟
مواظب حرف زدنمون باشيم
تاكسي دربست گرفتم تا زودتر برسم. طبق معمول كه اختيار حرفهام دست خودم نيست شروع كردم به فك زدن، سياسي و اجتماعي و اقتصادي و... راننده هم نفس نميكشيد. گفتم چقدر بيحاله؟ رفتيم پاركينگ جايي كه كار داشتم، گفتم منتظر بمونه. برگشتم و سوار شديم، اومديم از پاركينگ بيرون، نگهبان پريد جلو ماشين كه كارت ماشين؟ گفتم با مديريت كار داشتم، گفت بايد كارت ماشين رو بدين تا بفهميم ماشين دزدي نيست. راننده دست كرد تو جيبش و يه برگه ماموريت با آرم سپاه درآورد و به نگهبان نشون داد و گفت از كارت ماشين معتبرتر! نگهبانه معذرت خواست و رفت كنار. تا مقصد كه از ماشين پياده شدم لب از لب وا نكردم! هنوز منتظرم بيان دنبالم و به جرم تشويش اذهان عمومي و ارائه اكاذيب و توهين به دولت، ترتيبم رو بدن!
Fatafeat
يه كانال آشپزي عربي هست، خوب چيزهايي ياد ميده. من ازش خيلي چيزها ياد گرفتم. مثلا اينكه فهميدم عربها به كيك ميگن «كعكه»، به ماكاروني ميگن «معكرونه» و به پودينگ ميگن «بودينغ»!
فيلمفارسي- ده
هنرپيشه خسته و كوفته و مضطرب داخل حياط ميشود، شير حوض را باز ميكند، لب حوض مينشيند و يك مشت آب به صورتش ميزند. ولي بسيار مواظب است كه دست به صورتش نكشد تا گريمش پاك نشود!
خوشبختي يعني...- 5
خوشبختي ميتونه اين باشه كه داري تو كوچه راه ميري، يه چيزي بيفته روي شونهات، ببيني يه توت سفيد و چاق و چله است، برش داري و بخوري و تا آخر كوچه با طعم شيرينش عشقبازي كني...
حبيب و مجسمه
Thursday, May 6, 2010
به نظر من بايد حبيب رو به عنوان يكي از مظنونين اصلي غيب شدن مجسمهها دستگير كنن، چون از وقتي اومده ايران، شبها مجسمهها يكي يكي غيب ميشن و مخصوصا اينكه سالهاست خودش داره اعتراف ميكنه: «من مرد تنهاي شبم...»!
نوستال دوران جاهليت- سي و دو
گشتهاي كميته! با اون پاترولهاي زردشون كه چهار تا پاسدار با لباس سبز و اسلحه توش نشسته بودن و مو بر اندام هركي دور و برشون بود سيخ ميكردن و پشت پاترول هم بزرگ نوشته بود:
4WD!
4WD!
آقا داماد و سين
- خوب پسر شما چه كارهان؟
+ ايشون تست ِ سين ميكنن
- يعني چي؟
+ يعني تو مجالس و مراسم، قبل از سخران اصلي ميكروفن رو ميگيرن دستشون و هي مي گن: يك دو سه، سه، سه، تا ببينن سين ميكروفن ميزنه يا نه!
+ ايشون تست ِ سين ميكنن
- يعني چي؟
+ يعني تو مجالس و مراسم، قبل از سخران اصلي ميكروفن رو ميگيرن دستشون و هي مي گن: يك دو سه، سه، سه، تا ببينن سين ميكروفن ميزنه يا نه!
سريال پرستار-ان
اين اناي سازندهي «پرستاران» نميتونن به روش ديگهاي به جز كشتن، هنرپيشهها رو از فيلم خارج كنن؟ گها! هروقت پرستاران مي بينم تا فرداش افسردهام...
در راستاي وبلاگهاي گروهي
ميخوام يه وبلاگ گروهي بزنم با اين مضمون: اگه به خواستگاري سوسن خانوم بريد، چي مهرش ميكنين؟
ميدان شهياد سابق
به جان خودم آهِ ميدون آزادي دامن اين مجسمهها رو گرفته، از وقتي كه براش هوو (برج ميلاد) درست كردن و ديگه يادي ازش نميكنن!
شمشيرزن ِ بيدست
امشب تلويزيون يه فيلم گذاشته بود، از اين چيني-ژاپنيهاي بزن بزن عهد بوق، به جرات ميتونم بگم نمونه كامل و جامع ژانر تخمي-تخيلي بود!
خدا رحمت كند نعمت حقيقي را
نعمت حقيقي هم نشديم كه هديه تهراني بياد سر جنازهمون، زار بزنه، از هوش بره، بيفته رومون!
بچه بودم، نادون بودم
Tuesday, May 4, 2010
شايد يادتون نياد، يه زماني تو اينترنت اينجوري سرچ ميكرديم:
akse lokhte hedie tehrani
!
akse lokhte hedie tehrani
!
نوشته بهاره مقامي، به مناسبت روز معلم
Monday, May 3, 2010
همين يك پاراگراف از اين نوشته كافي بود تا امروزم رو تبديل به جهنم كنه، كاري به راست و دروغ بودنش ندارم، منو به هم ريخت... تا بيست و چهار ساعت اينجا تعطيله.
«بعد از حدود یک شبانه روز سرگردانی و بی خبری به بندمان آمد. آمد و یکی از ما را که دختر زیبا و مهربانی به اسم مهسا بود همراه برد. تا بحال شده پرنده کوچکی را در دست بگیرید و ببینید که قلبش چقدر تند می زند؟ قلب مهسا همان طور می طپید. فکر کردیم شاید می خواهند آزادش کنند، یا شاید خانواده اش آمده اند دنبالش، شاید وثیقه بگذارند و ببرندش. هیچ کس نمی دانست که چه سرنوشتی در انتظار است. یکی از دختران همبند که شوخ طبع و سر خوش بود سعی می کرد که جوک بگوید و بقیه را بخنداند و حال و هوا را کمی عوض کند. همه اما از بی خبری و انتظار در عذاب بودند. ناگهان صدای ضجه جگرخراش مهسا بلند شد. صدای فریاد او آنقدر جانسوز بود که همه ما را در جا میخکوب کرد. همه در سکوت و بهت و ناباوری به هم خیره شدند. رعب و وحشت بر تن همه مان سایه انداخته بود، دیگر کسی جوک نگفت، دیگر کسی نخندید، مهسا را دیگر ندیدم...»
«بعد از حدود یک شبانه روز سرگردانی و بی خبری به بندمان آمد. آمد و یکی از ما را که دختر زیبا و مهربانی به اسم مهسا بود همراه برد. تا بحال شده پرنده کوچکی را در دست بگیرید و ببینید که قلبش چقدر تند می زند؟ قلب مهسا همان طور می طپید. فکر کردیم شاید می خواهند آزادش کنند، یا شاید خانواده اش آمده اند دنبالش، شاید وثیقه بگذارند و ببرندش. هیچ کس نمی دانست که چه سرنوشتی در انتظار است. یکی از دختران همبند که شوخ طبع و سر خوش بود سعی می کرد که جوک بگوید و بقیه را بخنداند و حال و هوا را کمی عوض کند. همه اما از بی خبری و انتظار در عذاب بودند. ناگهان صدای ضجه جگرخراش مهسا بلند شد. صدای فریاد او آنقدر جانسوز بود که همه ما را در جا میخکوب کرد. همه در سکوت و بهت و ناباوری به هم خیره شدند. رعب و وحشت بر تن همه مان سایه انداخته بود، دیگر کسی جوک نگفت، دیگر کسی نخندید، مهسا را دیگر ندیدم...»
طرف را مشخص كنيد
برام سواله وقتي ما ميگيم «به تخ*م چپم»، بعد دخترا هم ميگن «به تخ*مك چپم»؟ يا اونا چپ و راست ندارن و درهمه!؟
مقايسه سريالهاي پليسي با سياسيون
اگه «كلانتر» رو احمدينژاد فرض كنيم، «خواب و بيدار» ميشه محسن رضايي، «هوش سياه» هم ميشه «كروبي»، كه البته هنوز سريال پليسي ايراني همپايه «ميرحسين» نداريم!
خوشبختي يعني...- 4
Sunday, May 2, 2010
خوشبختي يعني سرت رو بذاري رو بالش و پتو رو بكشي روي خودت، در حاليكه ملافه سرد باشه و چشمهات رو ببندي...
خواب و بيدار يا گاب و بيمار
Saturday, May 1, 2010
دو پليس در تعقيب خلافكارها وارد سالن كارخانه ميشوند، رو به كارگرهاي داخل سالن:
پليس اولي: بخوابين رو زمين!
پليس دومي: همه بيرين بيرون!
(كارگرها گهگيجه ميگيرند و لابد بايد سينهخيز خارج شوند!)
اون زمانها از چه چيز سريال خواب و بيدار خوشمون مياومد؟ خيلي در پيته! شايد فقط به هواي ناتاشا ميديديمش؟
پليس اولي: بخوابين رو زمين!
پليس دومي: همه بيرين بيرون!
(كارگرها گهگيجه ميگيرند و لابد بايد سينهخيز خارج شوند!)
اون زمانها از چه چيز سريال خواب و بيدار خوشمون مياومد؟ خيلي در پيته! شايد فقط به هواي ناتاشا ميديديمش؟
برنامه پزشكي تلويزيون
صداي بيمار از پشت تلفن: من اينجوري و اونجوريام و... شما چي تشخيص ميدين؟
پزشك برنامه: به نظر من شما بايد حضوري به پزشك مراجعه كنيد تا دقيق معاينه بشين.
يعني چي زنگ ميزنن به دكترها تو تلويزيون، نميتونن برن پيش يه دكتر تا درست و حسابي معاينه بشن؟
پزشك برنامه: به نظر من شما بايد حضوري به پزشك مراجعه كنيد تا دقيق معاينه بشين.
يعني چي زنگ ميزنن به دكترها تو تلويزيون، نميتونن برن پيش يه دكتر تا درست و حسابي معاينه بشن؟
قابل توجه شادي خانوم
البته بسيارند دختراني كه وقتي از كنارشان رد ميشوي و تحويلشان نميگيري، دق خواهند كرد!
Subscribe to:
Posts (Atom)





